محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2133

تاريخ الطبرى ( فارسي )

انگشترى از نقره براى وى بسازند كه بساختند و آن را به انگشت خود كرد و جبرئيل آن را تغيير نداد . دستور داده بود كه محمد رسول الله را بر آن نقش كنند و با آن مهر ميزد و به هر كس از عجمان كه مىخواست نامه مىفرستاد . نقش انگشتر سه سطر بود . آنگاه پيمبر نامه اى به خسرو پسر هرمز نوشت و آن را با عمر بن خطاب بفرستاد ، عمر نامه را پيش خسرو برد كه براى او خواندند و بدان اعتنا نكرد . عمر گفت : « اى پيمبر خدا ، خدا مرا به فدايت كند ، تو بر تختى نشسته اى كه زينت آن برگ خرماست اما خسرو پسر هرمز بر تخت طلا نشسته كه بر آن ديبا كشيده‌اند . » پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم گفت : « خشنود نيستى كه دنيا از آن آنها باشد و آخرت از آن ما ؟ » گفت : « خدايم بفدايت كند خشنودم » گويد : و نامه اى ديگر با دحية بن حليفهء كلبى براى هرقل پادشاه روم فرستاد و او را به اسلام خواند كه خواند و نگهداشت و به نزد خود نهاد . انگشتر در انگشت پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم بود و با آن مهر ميزد تا خداى عز و جل او را بگرفت و ابو بكر به خلافت رسيد و با آن مهر ميزد تا خدا عز و جل او را بگرفت . پس از او عمر بن خطاب بخلافت رسيد و با ان مهر مىزيد تا خدا وى را عثمان بن عفان بخلافت رسيد و شش سال با آن مهر ميزد . چاهى در مدينه براى شرب مسلمانان كنده بود و هنگامى كه بر سر چاه نشسته بود و با انگشتر بازى مىكرد و به دور انگشت خود ميگردانيد از انگشت وى درآمد و در چاه افتاد كه به جستجوى آن پرداختند و همه آب چاه را كشيدند و بدان دست نيافتند عثمان مالى گزاف براى كسى كه انگشتر را بيارد قرار داد و سخت غمين شد و چون از يافتن انگشتر نوميد شد انگشتر ديگرى همانند آن براى او ساختند و نقش محمد رسول الله بر آن زدند كه تا به وقت مرگ آن را در انگشت داشت و چون كشته شد انگشتر از